تبليغاتX
HARRY POTTER
 
hello2

Harry Potter and the Deathly Hallows - 8 Invitations

',500,479)" onmouseout=hidetrail() height=185 alt="" src="http://www.wishuponaparty.com/store/images/product/thumbnail_HarryPotterDeathlyHallowsDinnertPlate.jpg" width=185 border=0>

دنیل "جیکوب" ردکلیف (به انگلیسی: Daniel Radcliffe) (زاده ۲۳ ژوئیه ۱۹۸۹ در فولام، لندن) یک بازیگر انگلیسی است که برای بازی در نقش هری پاتر در سری فیلم‌های هری پاتر شناخته شده است. این فیلم‌ها از روی سلسله رمان‌هایی به همین نام ساخته شده که توسط جی کی رولینگ نوشته شده است.

زندگی نامه

کودکی

دنیل تک فرزند آلن ردکلیف و مارسیا گریشام (یک بازیگردان که در چند فیلم از بی بی سی نیز همکاری داشته است) است. در سن ۵ سالگی علاقه خود را به بازیگری ابراز کرد. در دسامبر سال ۱۹۹۹ اولین فیلم خود را در برای بی بی سی در نقش دیوید کاپرفیلد اجرا کرد.

فعالیتها

در سال ۱۹۹۹ او برای بازی در سری فیلم‌های هری پاتر انتخاب شد که از روی داستان موفقی از جی کی رولینگ نوشته شده بود. اولین فیلم او هری پاتر و سنگ جادو سال بعد از آن نمایش داده شد که از نظر مالی نیز موفقیت‌آمیز بود.

در سال ۲۰۰۱ در فیلم هری پاتر و تالار اسرار در همین نقش دوباره ظاهر شد. او همین نقش را در سالهای ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ در فیلمهای هری پاتر و زندانی آزکابان و هری پاتر و جام آتش ادامه داد که در تمام دنیا موفقیتی دیگر در سری فیلم‌های هری پاتر بود.

فیلم دیگر ردکلیف هری پاتر و محفل ققنوس است که در سال ۲۰۰۷ به نمایش عمومی درآمد.

زندگی شخصی

دنیل رادکلیف دوران ابتدایی را در مدرسه خصوصی ساسکس درس خوانده است و در حال حاضر (سال ۲۰۰۶) در مدرسه همگانی شهر لندن (public City of London School) به ادامه تحصیل مشغول است. او از دو سگ به نامهای بینکا و ناگت نیز نگهداری می‌کند.

او گیتار باس مینوازد و از طرفداران سبک راک است و به گروه‌های بیتلز و آرکتیک مانکیز (The Arctic Monkeys) گوش می‌دهد. همینطور که از طرفداران کلوب فوتبال فولهام است از تماشای مسابقات ماشین رانی فرمول یک نیز لذت می‌برد. او برای گذراندن، تنیس روی میز و بازی رایانه‌ای همراه دیگر دوستانش استفاده می‌کند. هم اکنون، درآمد او در حدود ۳۰ میلیون پوند است که یکی از پولدارترین جوانان انگلستان است. دنیل در مکانی به نام خانه دلمزا عضو است تا طرفدارانش به جای کادو تولد به این مرکز کمک کنند.

او به تازگی اعلام نموده‌است که از کودکی دچار بیماری دیسپراکسیا بوده است[۱]

نامزد

2006

    • Best Actor (Cine Awards, Belgium)

2005

2004

  • Top 10 Child Stars (RTL Television, Germany)
  • Best Breakthrough Male Actor (Star Channel Star Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-16 guest on the show Relly Awards)
  • Young Talent of the Year (ITV Celebrity Awards)
  • Best Movie Actor (K-Zone Kids Awards, Philippines)
  • Best Film Star/Actor (Dutch Kids Choice Awards)

2003

  • Best Young Actor (SyFy Portal's SyFy Genre Awards)
  • Best Actor (Roadshow Cinema Grand Prix Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-21 guest on the show Relly Awards)

2002

2001

برنده

2006

  • Best Actor (Cine Awards, Belgium)

2005

2004

  • Top 10 Child Stars (RTL Television, Germany)
  • Best Breakthrough Male Actor (Star Channel Star Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-16 guest on the show Relly Awards)
  • Young Talent of the Year (ITV Celebrity Awards)
  • Best Movie Actor (K-Zone Kids Awards, Philippines)
  • Best Film Star/Actor (Dutch Kids Choice Awards)

2003

  • Best Young Actor (SyFy Portal's SyFy Genre Awards)
  • Best Actor (Roadshow Cinema Grand Prix Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-21 guest on the show Relly Awards)

2002

دنیل "جیکوب" ردکلیف (به انگلیسی: Daniel Radcliffe) (زاده ۲۳ ژوئیه ۱۹۸۹ در فولام، لندن) یک بازیگر انگلیسی است که برای بازی در نقش هری پاتر در سری فیلم‌های هری پاتر شناخته شده است. این فیلم‌ها از روی سلسله رمان‌هایی به همین نام ساخته شده که توسط جی کی رولینگ نوشته شده است.

زندگی نامه

کودکی

دنیل تک فرزند آلن ردکلیف و مارسیا گریشام (یک بازیگردان که در چند فیلم از بی بی سی نیز همکاری داشته است) است. در سن ۵ سالگی علاقه خود را به بازیگری ابراز کرد. در دسامبر سال ۱۹۹۹ اولین فیلم خود را در برای بی بی سی در نقش دیوید کاپرفیلد اجرا کرد.

فعالیتها

در سال ۱۹۹۹ او برای بازی در سری فیلم‌های هری پاتر انتخاب شد که از روی داستان موفقی از جی کی رولینگ نوشته شده بود. اولین فیلم او هری پاتر و سنگ جادو سال بعد از آن نمایش داده شد که از نظر مالی نیز موفقیت‌آمیز بود.

در سال ۲۰۰۱ در فیلم هری پاتر و تالار اسرار در همین نقش دوباره ظاهر شد. او همین نقش را در سالهای ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ در فیلمهای هری پاتر و زندانی آزکابان و هری پاتر و جام آتش ادامه داد که در تمام دنیا موفقیتی دیگر در سری فیلم‌های هری پاتر بود.

فیلم دیگر ردکلیف هری پاتر و محفل ققنوس است که در سال ۲۰۰۷ به نمایش عمومی درآمد.

زندگی شخصی

دنیل رادکلیف دوران ابتدایی را در مدرسه خصوصی ساسکس درس خوانده است و در حال حاضر (سال ۲۰۰۶) در مدرسه همگانی شهر لندن (public City of London School) به ادامه تحصیل مشغول است. او از دو سگ به نامهای بینکا و ناگت نیز نگهداری می‌کند.

او گیتار باس مینوازد و از طرفداران سبک راک است و به گروه‌های بیتلز و آرکتیک مانکیز (The Arctic Monkeys) گوش می‌دهد. همینطور که از طرفداران کلوب فوتبال فولهام است از تماشای مسابقات ماشین رانی فرمول یک نیز لذت می‌برد. او برای گذراندن، تنیس روی میز و بازی رایانه‌ای همراه دیگر دوستانش استفاده می‌کند. هم اکنون، درآمد او در حدود ۳۰ میلیون پوند است که یکی از پولدارترین جوانان انگلستان است. دنیل در مکانی به نام خانه دلمزا عضو است تا طرفدارانش به جای کادو تولد به این مرکز کمک کنند.

او به تازگی اعلام نموده‌است که از کودکی دچار بیماری دیسپراکسیا بوده است[۱]

نامزد

2006

    • Best Actor (Cine Awards, Belgium)

2005

2004

  • Top 10 Child Stars (RTL Television, Germany)
  • Best Breakthrough Male Actor (Star Channel Star Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-16 guest on the show Relly Awards)
  • Young Talent of the Year (ITV Celebrity Awards)
  • Best Movie Actor (K-Zone Kids Awards, Philippines)
  • Best Film Star/Actor (Dutch Kids Choice Awards)

2003

  • Best Young Actor (SyFy Portal's SyFy Genre Awards)
  • Best Actor (Roadshow Cinema Grand Prix Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-21 guest on the show Relly Awards)

2002

2001

برنده

2006

  • Best Actor (Cine Awards, Belgium)

2005

2004

  • Top 10 Child Stars (RTL Television, Germany)
  • Best Breakthrough Male Actor (Star Channel Star Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-16 guest on the show Relly Awards)
  • Young Talent of the Year (ITV Celebrity Awards)
  • Best Movie Actor (K-Zone Kids Awards, Philippines)
  • Best Film Star/Actor (Dutch Kids Choice Awards)

2003

  • Best Young Actor (SyFy Portal's SyFy Genre Awards)
  • Best Actor (Roadshow Cinema Grand Prix Awards, Japan)
  • Best Junior Achiever (for viewers' favorite under-21 guest on the show Relly Awards)

2002

Harry Potter and the Half-Blood Prince Publicity Still

My Boy Jack is a 2007 television drama based on David Haig's 1997 play of the same name.[1] It was filmed in August 2007, with Haig as Rudyard Kipling and Daniel Radcliffe as John (Jack) Kipling.[2] It does not include act three of the play, which extended to the 1920s and 1930s. Instead it ends with Kipling reading the poem My Boy Jack. The American television premiere was 20 April 2008 on PBS, with primetime rebroadcast on 27 March 2011.[3] The film did well, attracting about 5.7 million viewers on its original broadcast in the UK on Remembrance Day, 11 November 2007.[4]

Contents

[hide]

Plot

As The Great War (WWI) begins, 17 year old Jack Kipling (Radcliffe), the only son of the famous English writer and poet Rudyard Kipling, declares his intention to join the Royal Navy to fight against the Germans. The elder Kipling (Haig), who encourages him in his ambition, arranges several appointments for him to enlist in both the army and navy. However, Jack's poor eyesight prevents him from passing the medical examinations, and both he and his father are devastated. However, Rudyard uses his influence with the military establishment to eventually secure Jack an officer's commission as a Second Lieutenant in the Irish Guards regiment. Both Jack's mother Carrie (Cattrall), and sister Elsie (Mulligan), disapprove of this post, as they do not wish for him to be deployed on the front lines.

Jack, who proves to be a popular officer with his troops, undergoes military training and travels to France within six months. On his 18th birthday, Jack receives his mission orders to lead his platoon into action on the following morning. However, during this attack in the Battle of Loos Jack goes missing in action and the Kipling family is informed by military telegram that he is missing, presumed injured.

Over the next two years, Jack's parents track down surviving members from Jack's platoon and interview them. One of Jack's privates eventually confirms that Jack was killed in the Battle of Loos, shot by enemy gunfire, after losing his glasses in the mud during an assault on a German machine-gun post within the enemy lines.

Reviews

Reviews of the film were generally positive. The aggregate Metacritic score was 78/100, with positive reviews from Entertainment Weekly, the Boston Globe, Variety Magazine, the Orlando Sentinel, the New York Post, Hollywood Reporter, the Los Angeles Times, the San Francisco Chronicle, and the Chicago Tribune, and with more negative reviews from Philadelphia Daily News, The New York Times, and the Wall Street Journal.[5] Several reviews took note of the Daniel Radcliffe's starring role as Jack.[6][7][8][9] Both Radcliffe and Haig were generally well-received,[10] though Kim Cattrall received mixed reviews for her performance as Jack's mother.[3][9][11][12]

Here are the very first pictures of Daniel Radcliffe on the London set of Harry Potter and the Half-Blood Prince taken late Thursday night!

Radcliffe, 18, and Michael Gambon (Albus Dumbledore) were spotted sharing a laugh during a film break. Check out Gambon’s hilarious beard protector! The pair filmed the scene at Slughorn’s home in “Budleigh Babberton,” where Harry and Dumbledore and persuade the former Potionsmaster to return to Hogwarts to teach.

And be sure to peep the Dumbledore double (with glasses). He’s a smoker!

Half-Blood Prince is being directed by David Yates (Order of the Phoenix) and is scheduled to be released on November 21, 2008.

Harry Potter and the Half-Blood Prince Picture

harry-potter-and-the-half-blood-prince-20080815031722338_640w

Harry Potter and the Half-Blood Prince Publicity Still

Harry Potter Deathly Hallows Harry HD Woods

Harry Potter and the Prisoner of Azkaban is a 2004 fantasy film[1] directed by Alfonso Cuarón, written by Steve Kloves and based on the novel of the same name by J. K. Rowling. It is the third instalment in the Harry Potter film series and is produced by Chris Columbus, David Heyman and Mark Radcliffe. The film stars Daniel Radcliffe as Harry Potter, alongside Rupert Grint and Emma Watson as Harry's best friends Ron Weasley and Hermione Granger. The supporting cast features Michael Gambon, Gary Oldman, David Thewlis, Timothy Spall and Emma Thompson. Julie Christie makes a brief appearance as Madam Rosmerta in the movie.

The film was released on 31 May 2004 in the United Kingdom and on 4 June 2004 in North America, as the first Harry Potter film released into IMAX theatres and to be using IMAX Technology. It is also the last Harry Potter film to be released on VHS. The film was nominated for two Academy AwardsOriginal Music Score and Visual Effects at the 77th Academy Awards held in 2005, which it lost to Finding Neverland and Spider-Man 2, respectively.

While Prisoner of Azkaban garnered the highest critical acclaim of the series and grossed a total of $795.6 million worldwide,[1] its performance at the box office ranks as the lowest amongst the seven films. Nonetheless, it currently stands as the 29th highest-grossing film of all-time.

فرض کنید:

به شما(انسان ساده/معمولی/بازاری/دانشمند/محقق/سیاسی)این امکان را می دهند که یک رییس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده و صلح و ترقی وخوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.بین این سه داوطلب کدام را انتخاب می کنید؟؟؟؟

اما قبل از معرفی سه داوطلب یه سوال:

شما مشاور ومددکار اجتماعی هستید...زن حامله ای می شناسید که هفت فرزند دارد...سه فرزند او ناشنوا..دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند.در ضمن این خانم خود مبتلا به مرض مهلکی است.از شما مشورت می خواهد که سقط جنین کند یا نه..با تجاربی که دارید چه پیشنهادی می کنید؟؟؟؟خواهید گفت کورتاژ کند؟؟

فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان:

شخص اول:او با سیاستمداران رشوه خوار وبدنام کار می کند.از فالگیر ..غیبگو ومنجم مشورت میگیرد.در کنار زنش دو معشوقه دارد.شدیدا سیگاری بوده وروزی هم ده لیوان مشروب می خورد.

شخص دوم:از دو محل کار اخراج شده...تا ساعت ۱۲ ظهر می خوابد..در مدرسه چند بار رفوزه شده..در زمان جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات چندانی ندارد و بی تحرک وچاق است.

شخص سوم:دولت کشورش به او مدال شجاعت داده..گیاهخوار بوده ودارای سلامتی کامل است..به سیگار ومشروب اکیدا دست نمی زند ودر گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده.به چه کسی رای می دهید؟؟؟؟؟؟

اینم جوابا:

کاندید اول:فرانکلین روزولت              

کاندید دوم:وینستون چرچیل

کاندید سوم:ادولف هیتلر

    

     

راستی اگر به اون خانم حامله پیشنهاد سقط جنین دادید...."لودینگ فان بتهوون" را به کشتن دادید!!

پس اینو بدونید که پیش داوری که خوراک روزمره ما انسان هاست از بزرگترین اشتباهات بشر است.

یه مطلب فوتبالی برای تنوع

دربی هفتادم رو که اصلا ندیدم بخوام چیزی راجع بهش بنویسم...همین قدر میدونم که گزارشگر بازی فردوسی پور بود...

بعد از اینکه شنیدم گل اولو خوردیم هم که دیگه کلا بی خیال تماشای مسابقه شدم،گفتم 90 داره،میشینم 90 میبینم میفهمم چی شده امروز...

بازی که تموم شده بود هم تو خیابون یه چن نفری ریخته بودن با پرچم آبی که...سرور آسیایی...خلاصه اونجا بود که فهمیدم بازی رو ایندفعه هم بردن...دیگه نوبتی هم که در کار نبود بگیم نوبت آبیاس...

فعلا که سرور آسیا بین تیمای ایرانی شده ذوب آهن...پس لطفا کسی اسم قرمز و آبی رو نکشه وسط...

آرش برهانی که اومده بود تو 90 حسابی جو زده شده بود...فردوسی پورو متهم می کرد که تو جامعه انداخته برهانی گل نزنه...!!!حالا خوبه که عادل اصلا جوابشو نمی داد و همه ش می خندید...حال کردم باهاش...دوباره همون موضوع کرمونی بودنشونو کشید وسط: "امشب کرمونی شده بحــث!!!"

هرچند آخرش نه ما و نه عادل،هیچکدوم نفهمیدیم هوادارا تحت تاثیر گزارشای فردوسی پور قرار گرفتن یا نه...وقتی هم که عادل پرسید،برهانی جواب داد:"هوادارای واقعی استقلال که میان ورزشگاه به من لطف دارن"

منم میگم، آخه بنده ی خدا کسی که به عشق استقلال پا میشه میاد ورزشگاه،دلشو به توی مهاجم خوش نکنه،به کی خوش کنه؟؟تو رو تشویق نکنه،کیو تشویق کنه؟؟؟

بابا یا با دلیل متهم کن یا درست جواب بده...

در جواب به اون دسته از استقلالیا که به مسابقه ی پیامک برنامه ی دیشب 90 معترض بودن و دلیلشون هم تعصبات رنگی بود باید گفت که 90 پرمخاطب ترین برنامه ی ورزشیه،ملت میشینن به عشق عادل برنامه رو تماشا می کنن، همه م فهمیدن که قضاوت بیننده هاش نسبت با بقیه ی برنامه های تلویزیونی درست تره!تعصبات رنگی هم چنان تاثیر داره اما کمتر از گذشته است...

دم همه ی اونایی گرم که بازی رو ندیدن ولی رای هم ندادن و قضاوت نکردن...

و همه ی اونایی که تعصبات رو گذاشتن کنار و حرف حق رو زدن...

نتیجه ی سوال پیام کوتاه برنامه ی دیشب 90 (کدوم تیم بازی بهتری رو ارائه داد؟) این شد:

62% پرسپولیس-38% استقلال

پرویز مظلومی به موقعش به داروی ایران اعتراض می کنه،مشکل این جاست که کسی نمیاد صداهای ضبط شده ی اینارو بذاره جلوشون بگه خجالت بکشین...هر وقت که می برین داور میشه بهترین آدم زمین (زمین فوتبال) و وقتی هم که می بازین یه جوری داور و داوری رو خراب می کنین که...

مظلوم ترین ها تو فوتبال ایران همین داوران بابا...

آقای مظلومی دیشب میگه :"من کارشناس نیستم!!! که بخوام راجع به اون صحنه ی پنالتی نظری بدم."

اما به نظر من کسی که فوتبالیست دهه ی پنجاه و شصت این مملکته،آموزش میبینه،بازی میکنه،خداحافظی میکنه و بعدشم میاد میشه مربی و سرمربی باید بهتر از هرکسی به قوانین بازی فوتبال آگاه باشه،کسی که بازی می کنه و باید قوانین رو اجرا بکنه مسلما بهتر خطا و کرنر و چمیدونم آفساید و پنالتی رو میفهمه...پس در حد و اندازه ی خودش کارشناس هست،نظر هم می تونه بده،فقط نمیتونه وارد حیطه ی کاری داورا بشه و بی احترامی کنه...نظر باید محترمانه بیان بشه،غیر اینه؟؟؟مسلمه که آقای مظلومی نمیتونه تاثیری روی تصمیم گیری ها داشته باشه اما این که دلیل نمیشه نظر ندن راجع به داوری و بگن ما کارشناس نیستیم...

علی دایی هم که دیشب رو خط برنامه ی 90 یه نیش و کنایه ای زدو گفت:"به هر حال آرزو می کنم بتونید تو بازی های آینده تونم از تک موقعیتتون استفاده کنید و ببرید"

اینم حرف کسیه که چند دقیقه پیشش ادعا کرده احترام خاصی برای پرویز مظلومی قائله...

***من به عنوان هوادار پرسپولیس نظرم اینه که علی دایی بهتره بمونه...با رفتنش چیزی درست نمیشه...باز باید بیفتن دنبال سرمربی و یه مدت علاف میشن همه الکی...آخرش میرن یکیو میارن نمیدونیم اسمش کرانچاره یا کرانیکار...بعدشم میذاره میره...!!!!

منبع عکس ها:خبرگزاری ایــــــرنا

Harry Potter and the Deathly Hallows

Source: www.fanpop.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Kucherlinskoe lake, Altai mountains (#3)Details have finally been revealed about a much anticipated Orlando theme park, inspired by the “Harry Potter” series. The park, called “The Wizarding World of Harry Potter,” is based on the characters and stories created by J.K. Rowling. It is said that the design will hold faithful to the scenery that we have seen in the films.

The Potter-themed park will be located at Universal Studio’s Islands of Adventure, and will contain rides, shops, and a restaurant. Universal Studios has been working closely with J.K. Rowling and Warner Brothers to ensure that “The Wizarding World of Harry Potter” will hold true to the books and movies.

Stuart Craig (production designer of the “Harry Potter” films) and Alan Gilmore (art director) have been working on-site on a daily basis to ensure that the theme park captured the most authentic Harry Potter experience possible. According to Universal, here are some of the highlights of “The Wizarding World of Harry Potter” –

  • At the entrance of Hogsmeade, billowing steam and an iconic whistle signal the arrival of the Hogwarts Express into Hogsmeade station
  • Across the way is Zonko’s, a joke shop with a collection of tricks and jokes, including Extendable Ears, Boxing Telescopes and Sneakoscopes
  • Honeydukes is next door and full of treats like Chocolate Frogs and Bertie Bott’s Every-Flavour Beans
  • The Three Broomsticks and adjacent Hog’s Head pub will feature traditional British fare and drinks including Butterbeer and pumpkin juice
  • Across from the Three Broomsticks is The Owlery, where owls roost and await their next delivery
  • The Owl Post sends letters with a certified Hogsmeade postmark and sells official stamps from The Wizarding World of Harry Potter
  • Ollivanders wand shop is an incredible interactive experience where the wand chooses the wizard
  • Completing Hogsmeade is Dervish and Banges, the magical instruments and equipment shop featuring Quidditch equipment, Triwizard apparel, Spectrespecs and Remembralls
  • The first attraction, Dragon Challenge, features a twin high-speed roller coaster with many iconic elements from the Triwizard Tournament
  • Next is Flight of the Hippogriff, a family coaster simulating a Hippogriff training flight over the grounds of Hogwarts castle
  • Located in Hogwarts castle, Harry Potter and the Forbidden Journey is a thrilling new state-of-the-art attraction that uses entirely new technology to bring the magic, characters and stories of Harry Potter to life in ways never before experienced
  • Before exiting back into Hogsmeade, Filch’s Emporium of Confiscated Goods is full of Ministry of Magic and magical creatures merchandise, Omnioculars, and even remote control Golden Snitches

Diane Nelson, President of DC Entertainment, says “The Wizarding World of Harry Potter is yet another way that fans will be able to experience and enjoy Harry Potter for many years to come… The power of this brand speaks for itself, as the enthusiasm of our dedicated fans around the world continues to grow even stronger as we move into the future.”

The park sounds like it is going to be a lot of fun – both for kids, and adults. If you are a fan of the “Harry Potter” books or movies, it sounds like this is going to be one stop that you won’t want to miss on your next vacation!

For more information about Universal Studios, visit www.universalorlando.com.

 

dom_harrydraco-2

dom_dumbledoresnape-2

dom_hermioneslug-2

dom_rongrey-2

General photo of Daniel Radcliffe

|+| نوشته شده توسط Daniel Archer در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390  |
 
جمعه 31 تیر 1384

این متن رو من از سایت رولینگ پیدا كردم كه به نظرم جالب اومد. برای همین من به همراه یكی از دوستانم شروع به ترجه این مطلب كردیم. ممكنه توی ترجمه ی ما اشكالات زیادی باشه ولی با توجه به سنمون مارو ببخشین. امیدوارم از خوندن این مطلب لذت ببرین. من متن انگلیسیش هم در زیر ترجمه قرار دادم. اگه خوب متوجه نشدید میتونید از اون استفاده كنید. امیدوارم خوشتون بیاد.
الستور مودی
جی.كی.رولینگ:
فكر اینكه ما یك بچه داشته باشیم كه بتونه از دنیای واقعی خارج بشه و به جایی بره كه قدرت و آزادی داره، واقعا من رو خوشحال می‌كنه.

پدر و مادر من ، هر دو اهل لندن بودند .آنها در قطار كه از ایستگاه كینگركراس لندن ، به آرجورات اسكاتلند می رفت با هم آشنا شدند . در آن موقع هر دو 18 سال داشتند . پدر من به اسكاتلند می رفت تا به « نیروی دریایی سلطنتی » ملحق شود . مادرم نیز به اسكاتلند رفت تا به«انجمن حقوق زنان بپیوندد مادر من در آن روز گفته بود كه سردش سردش شده است و پدرم كتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها دقیقاً یك سال بعد از این ماجرا ، ازدواج كردند . زمانی كه آنها 19 ساله شدند ، پدرم از « نیروی دریایی سلطنتی » جدا شد و به حومه برستول ، در غرب انگلستان مهاجرت كرد . مادرم در بیست سالگی به من زندگی داد ، من یك بجه شیطون بودم .
فكر سنگ جادو ، از عكسهای بچگی ام كه در آنها به توپ مورد علاقه بادیم كه پوشیده از حبابهای رنگی بود به ذهنم رسید خواهرم « دی » یك سال و یازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد « دی » را خیلی راحت می توانم به یاد بیاورم . بهر حال من براحتی به یاد می آورم كه درآشپزخانه مشغول بازی كردن با اسباب بازی پلاستیكی ام بودم و پدرم مشغول قدم زدن در آشپزخانه بود . بعد بسوی اتاق خواب ،پیش مادرم رفت ، همان كسی كه به خواهرم در اتاق خواب زندگی داد . من خاطراتم را بطورصحیح بیاد ندارم اما بعد از مدتی ، من این خاطره را با مادرم چك كردم . همچنین من یك عكس سیاه و سفید دارم . از زمانی كه قدم زنان دست به دست پدرم به اتاق خواب رفتیم و مادرم را دیدم كه در لباس شب اش درست در كنار خواهرم خوابیده بود « دی » مانند مادرم موهایی كاملاً سیاه و چشمانی به رنگ قهوه ای تیره داشت. ( هنوز هم داره ) اون مطمئاً از من خیلی زیباتر بود. (هنوز هم هست ) من فكر می كنم ، والدینم تصمیم گرفتند كه من نور چشمشون باشم .وقتی دیدم كه كسی به به صورت زیبای « دی » توجهی نمی كند ، من به « دی » توجه كردم.ما بی شك مجبور بودیم كه سه قسمت از دوران بچگی مان را مثل گربه های وحشی درون یك قفس بسیار كوچك زندانی باشیم. « دی » كنار ابرویش زخم شد و این در زمانی اتفاق افتاد كه من از عصبانیت چیزی را به طرف او پرتاب كردم، اما هرگز انتظار نداشتم كه با « دی » اصابت كند. من سهی كردم عذرخواهی كنم و برای زخم او یخ آوردم ( برای اینكه درد زخمش آروم بشه، جوآن رفته و یخ آورده ). مادرم رو هیچ‌وقت اینقدر عصبانی ندیده بودم.
ما ویلامون و حومه‌ی بریستول را زمانی كه چهار سال داشتم ترك كردیم و به وینتربورن در یك خانه‌ی دوطبقه رفتیم. من و «دی» هر دو توافق داشتیم كه هیچ‌كداممان از آن خوشمان نمیآید. یادم می‌آید كه من و «دی» هیچ وقت با هم كلنجار نمی‌رفتیم، در واقع من و «دی» برای هم دوستان صمیمی بودیم. او معمولاً خودش از من درخواست می‌كرد كه برایش داستان بگویم و من برای او كلی داستان می‌گفتم. معمولاً داستان‌های من به شكل داستان‌هایی در می‌آمدند كه ما جای شخصیت‌های اصلی آن بازی می‌كردیم. معمولاً وقتی زیاد بازی می‌كردیم، من خسته می‌شدم ولی «دی» همیشه دوست بازی كند ( چون اغلب نقش‌های اصلی را به او می‌دادم). در محل جدید زندگی ما، تعداد زیادی بچه وجود داشت كه ما با آنها بازی می‌كردیم. در بین بچه‌ها خواهر و برادری بودند كه فامیل آنها «پاتر» بود. من همیشه فامیل آنها را دوست داشتم، حتی بیشتر از فامیل خودم رولینگ. آن برادره اسمش هری بود. مادرش ( مادر هری ) میگش كه من و هری سعی می‌كردیم كه شبیه به جادوگراها لباس بپوشیم. من نمی‌دونم كه كدوم یك از خاطرات درسته. من تنها چیزی كه یادم هست اینه كه یك پسر بود كه یك دوچرخه داشت كه همه‌ دوست داشتند سوار دوچرخه‌اش بشوند. یك روز « دی » از من درخواست كرد كه سوار دوچرخه بشه، ولی اون پسره با سنگ «دی» رو زد برای همین من اونو با یك شمشیر پلاستیكی محكم زدم ( من تنها كسی بود كه به طرف «دی» چیزی پرتاب می‌كردم ).
من از رفتن به مدرسه در وینتربورن لذت می‌بردم. مدرسه سرشار از سرگرمی‌های آرام‌بخش بود، مثلاً: كوزه‌گری، نقاشی و داستان كه برای من لذت‌بخش بود.
به هر حال والدینم همیشه دوست داشتند در طبیعت زندگی كنند. حدود 9 سالم بود كه به تاتشیل رفتیم. یك دهكده‌ی كوچك درست بعد از چپستو در ولِز.
مهاجرت ما درست مصادف شد با مرگ مادربزرگ محبوب من، اتلین، همان كسی كه اسم خودش را بر روی من گذاشته بود. شكی نیست كه احساس من در آن زمان اصلاً از مدرسه جدید خوشم نیاید. ما در تمام طول روز پشت میز خود نشسته بودیم و تخته سیاه را نگاه می‌كردیم. مدرسه‌ی من «وای‌دین»، جایی كه من یازده‌ساله بودم، جایی بود كه من با « سین هریس » آشنا شدم. همان كسی كه ایده‌ی حفره‌ی اسرار را در من به وجود آورد. او یك فورد آنجلیای اصل داشت. او اولین دوست من بود كه می‌توانست با ماشین سفیدش رانندگی كند و دور بزند و این یعنی آزادی. من از پدرم خواستم كه همین چیز را به من بده. چیزی كه بدترین چیز برای موقعی كه شما تینیجر هستید، هست. بعضی از شادترین خاطراتم برمی‌گرده به سال‌های تینیج‌ام در تاریكی ماشین سین. او اولین كسی بود كه به طور جدی، فكر نویسنده شدن را در سرم انداخت و تنها كسی بود كه باعث شد در این زمینه‌ موفق باشم و این ارزشش خیلی بیشتر از آن چیزی بود كه بهش گفتم. بدترین اتفاقی كه در دوران تینیجی‌ام افتاد این بود كه مادرم مریض شد، سیستم عصبی او دچار اختلال شده بود. در آن موقع 15 سال داشتم و شنیدن اینكه او به سختی بیمار شده برای من یك شك وحشتناك بود. من مدرسه را در سال 1983 ترك كردم و به تحصیل در دانشگاه اگزتر در جنوب سواحل انگلستان مشغول شدم. من فرانسوی یاد می‌گرفتم كه كار اشتباهی بود. من مجبور بودن زبان‌های زنده‌ی مدرن جهان را یاد بگیرم، ولی این كار به كجا منتهی شد؟ من یك سال زندگی‌ام را در شهر پاریس گذراندم. بعد از ترك دانشگاه من در لندن كشغول به كار شدم. طولانی‌ترین شغل من « عفو جهانی » بود. سازمانی كه علیه پایمال كردن حق انسان‌ها در تمام دنیا فعالیت می‌كرد، ویل در سال 1990 من و دوست‌پسرم تصمیم گرفتیم كه باهم به وینچستر برویم. آن موقع آخر هسته بود. من سوار یك قطار شلوغ در راه لندن بودم كه ناگهان فكر هری‌پاتر به سادگی به سرم افتاد. من از شش سالگی می‌نوشتم ولی هرگز به چنین چیزی فكر نكرده بودم. در آن موقع من خودكاری همراه نداشتم، به همین دلیل از دیگران برای قرض گرفتن خودكار سوال كردم. الان كه فكر می‌كنم می‌بینم كه واقعاً، به تاخیر افتادن حركت قطار كه باعث شد من چهار ساعت یك جا بنشینم و تمام افكارم رو سر هری پاتر متمركز كنم، واقعاً اتفاق خوبی بود. در همان زمان بود كه یك مو سیاهِ ( كسی كه موی سیاه دارد )، پیشانی‌ زخم در ذهنم متولد شد. پسری كه نمی‌دانست جادوگر است مرتب كامل‌تر و واقعی‌تر می‌شد. فكر می‌كنم كه اگر در آن روز خودكاری به همراه داشتم و می‌توانستم فكرهایم را به روی كاغذ بیاورم، الان می‌تونستم داستان رو خیلی جالبتر بنویسم. من تعجب می‌كنم كه به خاطر به همراه نداشتن یك خودكار كلی از تصوراتم را از دست دادم. من نوشتن سنگ‌جادو را شروع كردم. آنها اولین صفحاتی بودند كه بدون اینك هبرای پایان كتاب تصمیمی گرفته باشم می‌نوشتم. من همراه با افكارم به منچستر رفتم. افكار من مرتب در جهات عجیب و مختلف رشد می‌كرد كه تمام آنها در مورد هری بود كه در هاگوراتز تحصیل می‌كرد. ناگهان در 30 دسامبر 1990 اتفاقی افتاد كه دنیای هری مرا برای همیشه تغییر داد. مادر من مرد. دوران وحشتناكی بود. پدرم، من و دی از نظر روحیه ویران شده بودم. مادر من فقط 45 سال داشت و ما حتی تصور هم نمی كردیم كه مادر در این جوانی بمیره. احساس می‌كردم كه تحت فشار قرار گرفته‌ام و شكنجه را در قلبم حس می‌:ردم 9 ماه بعد برای اینكه افسردگی من از بین بره به پرتقال سفر كردم. من در یك موسسه زبان برای تدریس زبان انگلیسی كار گیر آوردم. من فكر هری‌پاتر را كه هنوز در حال رشد كردن بود با خودم برده بودم. امیدوارم كه ساعات كار جدیدم ( فكر می‌كنم ظهرها و غروب ) برای زخم ناشی از مرگ مادرم، مرهم باشد و در همان زمان بود كه حس مرگ والدین هری، در ،‌در ذهن من عمیق‌تر و واقعی‌تر شد. در هفته‌های اولی كه من در پرتقال بودم، قسمت مورد علاقه‌ام را نوشتم: « آینه‌ی حقیقت ( جادویی) ». امیدوار بودم زمانی كه از پرتقال بازمیگردم یك كتاب تمام شده در زیر بغلم داشته باشم. ولی در واقع چیز بهتری به دست آوردم: دخترم! من با یك مرد پرتقالی آشنا شدم و ازدواج كردم و حاصل این ازدواج جسیكا بود. من و جسیكا به ادینبورگ رفتیم، جایی كه خواهرم دی زندگی می‌كرد، درست در كریسمس 1994. من دوباره شروع به تدریس زبان انگلیسی كردم و می دانستم با وجود تدریس تمام وقت و آماده كردن درس قبل از كلاس و نگهداری از یك بچه‌ی كوچك اصلاً وقت نوشتن كتابم را نخواهم كرد. با این حال زمانی كه جسیكا در گهواره‌اش به خواب فرو می‌رفت، من به نزدیك‌ترین كافه می‌رفتم و دیوانه‌وار می‌نوشتم. من تقریبا هر روز عصر به نوشتن مشغول می‌شدم. گاهی اوقات از كتاب متنفر می‌شدم در عین حالی كه عاشقش بودم… بلاخره تمام شد. من سه قسمت اول كتاب را در یك پوشه‌ی پلاستیكی زیبا گذاشتم و برای یك نماینده فرستادم و او آنها را درست در همان روزی كه دریافت كرده بود، پس فرستاد… ولی نماینده‌ی دوم برای من یك نامه فرستاد و از من خواست تا فصل‌های بعدی كتاب را برایش بفرستم. نام او كریستوفر بود. او برای من تعداد زیادی ناشر پیدا كرد،‌ اما بیشتر آنها قبول نكردند. در آگوست 1996 كریستوفر، با من تماس گرفت:
نشر بلومسری قبول كرده!
گوش‌هایم حرف‌هایی را كه می‌شنید باور نمی‌كرد.
منظورت اینه كه كتاب برای چاپ میره؟
من احمقانه این سوال را تكرار می‌كردم.
آیا واقعاً در؟
بعد من از خوشحالی فریاد می‌زدم و به هوا پریدم. جسیكا در حالی كه بر روی صندلی پایه‌ بلندش نشسته بود از خوردن چای لذت می‌برد و بعدها فهمید چه اتفاقی افتاده است.
با تشكر

متن انگلیسی:
The idea that we could have a child who escapes from the confines of the adult world and goes somewhere where he ha⁳潰敷
s power, both literally and metaphorically, really appealed to me."
--JK Rowling
My mother and father were both Londoners. They met on a train travelling from King's Cross station to Arbroath in Scotland when they were both eighteen; my father was off to join the Royal Navy, my mother to join the W.R.E.N.s (the women's equivalent). My mother said she was cold, my mother offered a half share in his coat, and they got married just over a year later, when they were nineteen.
Both left the navy and moved to the outskirts of Bristol, in the West of England. My mother gave birth to me when she was twenty. I was a rotund baby. The description in 'Philosopher's Stone' of the photographs of 'what appeared to be a beach ball wearing different coloured bobble hats' would also apply to the pictures of my early years.
INCLUDEPICTURE \d \z http://www.geocities.com/luckystar1356uk/pictures/people/JK_Rowling_Picture.jpg
My sister Di arrived a year and eleven months after me. The day of her birth was my earliest memory, or my earliest datable memory, anyway. I distinctly remember playing with a bit of plasticine in the kitchen while my father rushed in and out of the room, hurrying backwards and fowards to my mother, who was giving birth in their bedroom. I know I didn't invent this memory because I checked the details later with my mother. I also have a vivid mental picture of walking into their bedroom a little while later, hand in hand with my father, and seeing my mother lying in bed in her nightdress next to my beaming sister, who is stark naked with a full head of hair and looks about five years old. Although I clearly basted together this bizarre false memroy out of bits of hearsay when I was a child, it is so vivid that it still comes to mind if I ever think about Di being born.
Di had - a still has - very dark, almost black hair, and dark brown eyes like my mother's, and she was considerably prettier than I was (and she still is). As compensation, I think, my parents decided that I must be 'the bright one.' We both resented our labels. I really wanted to be less freckly-beach-ball-like, and Di, who is now a lawyer, felt justifiably annoyed that nobody had noticed she was not just a pretty face. This undoubtedly contributed to the fact that we spent about three quarters of our childhood fighting like a pair of wildcats imprisoned together in a very small cage. To this day, Di bears a tiny scar just about her eyebrow from the cut I have her when I threw a battery at her - but I didn't expect to hit her, I thought she'd duck! (This excuse didn't cut much ice with my mother, who was angrier than I had ever seen her).
We left the bungalow when I was four and moved to Winterbourne, also on the outskirts of Bristol. Now we lived in a semi-detached house with STAIRS, which prompted Di and I to re-enact, over and over again, a clifftop drama in which one of us would 'dangle' from the topmost stair, holding hand with the other and pleading with them not to let go, offering all manner of bribery and blackmail, until falling to their 'death.' We found this endlessly amusing. I think the last time we played the cliff game was two Christmases ago; my nine-year-old daughter didn't find it nearly as funny as we did.
The small amount of time that we didn't spend fighting, Di and I were best friends. I told her a lot of stories and
}qfqfqZQLE<
$؀ sometimes didn't even have to sit on her to make her stay and listen. Often the stories became games in which we both played regular characters. I was extremely bossy when I stage-managed these long-running plays but Di put up with it because I usually gave her star parts.
There were lots of children around our age living in our new street, among them a brother and sister whose surname was Potter. I always liked their name, wheras I wasn't very fond of my own; 'Rowling' (the first syllable of which is pronounced 'row' as in boat, rather than 'row' as in argument) lent itself to woeful jokes such as 'Rowling Stone,' 'Rowling pin,' and so on. Anyway, the brother has since cropped up in the press claiming to 'be' Harry. His mother has also told reports that he and I used to dress up as wizards. Neither of these claims is true; in fact, all I remember of the boy in question was that he rode a 'Chopper,' which was a bicycle everybody wanted in the seventies, and once threw a stone at Di, for which I hit him hard over the head with a plastic sword (I was the only one allowed to throw things at Di).
There were lots of children around our age living in our new street, among them a brother and sister whose surname was Potter. I always liked their name, wheras I wasn't very fond of my own; 'Rowling' (the first syllable of which is pronounced 'row' as in boat, rather than 'row' as in argument) lent itself to woeful jokes such as 'Rowling Stone,' 'Rowling pin,' and so on. Anyway, the brother has since cropped up in the press claiming to 'be' Harry. His mother has also told reports that he and I used to dress up as wizards. Neither of these claims is true; in fact, all I remember of the boy in question was that he rode a 'Chopper,' which was a bicycle everybody wanted in the seventies, and once threw a stone at Di, for which I hit him hard over the head with a plastic sword (I was the only one allowed to throw things at Di).
I enjoyed school in Winterbourne. It was a very relaxed environment; I remember lots of pottery making, drawing and story writing, which suited me perfectly. However, my parents had always harboured a dream of living in the country, and around my ninth birthday we moved for the last time, to Tutshill, a small village just outside Chepstow, in Wales.
I enjoyed school in Winterbourne. It was a very relaxed environment; I remember lots of pottery making, drawing and story writing, which suited me perfectly. However, my parents had always harboured a dream of living in the country, and around my ninth birthday we moved for the last time, to Tutshill, a small village just outside Chepstow, in Wales.
The move coincided almost exactly with the death of my favourite grandparent, Kathleen, whose name I later took when I needed an extra initial. No doubt the first bereavement of my life incluenced my feelings about my new school, which I didn't like at all. We sat all day at roll-top desks facing the blackboard. There were old inkwells set into the desktops. There was a second hold in my desk, which had been gouged out with the point of a compass by the boy who had sat there the year before. He had obviously worked away quietly out of the sight of the teacher. I tought this was a great achievement, and set to work enlarging the hole with my own compass, so that by the time I left that classroom you could comfortably wiggle your thumb through it.
The move coincided almost exactly with the death of my favourite grandparent, Kathleen, whose name I later took when I needed an extra initial. No doubt the first bereavement of my life incluenced my feelings about my new school, which I didn't like at all. We sat all day at roll-top desks facing the blackboard. There were old inkwells set into the desktops. There was a second hold in my desk, which had been gouged out with the point of a compass by the boy who had sat there the year before. He had obviously worked away quietly out of the sight of the teacher. I tought this was a great achievement, and set to work enlarging the hole with my own compass, so that by the time I left that classroom you could comfortably wiggle your thumb through it.
My secondary school, Wyedean, where I went when I was eleven, was the place I met Sean Harris, to whom Chamber of Secrets is dedicated and who owned the original Ford Anglia. He was the first of my friends to learn to drive and that turqoise and white car meant FREEDOM and no more having to ask my father to give me lifts, which is the worst thing about living in the countryside when you are a teenager. Some of the happiest memories of my teenage years involve zooming off into the darkness in Sean's car. He was the first person with whom I really discussed my serious ambition to be a writer and he was also the only person who though I was bound to be a success at it, which meant much more to me than I ever told him at the time.
My secondary school, Wyedean, where I went when I was eleven, was the place I met Sean Harris, to whom Chamber of Secrets is dedicated and who owned the original Ford Anglia. He was the first of my friends to learn to drive and that turqoise and white car meant FREEDOM and no more having to ask my father to give me lifts, which is the worst thing about living in the countryside when you are a teenager. Some of the happiest memories of my teenage years involve zooming off into the darkness in Sean's car. He was the first person with whom I really discussed my serious ambition to be a writer and he was also the only person who though I was bound to be a success at it, which meant much more to me than I ever told him at the time.
The worst thing that happened during my teenage years was my mother becoming ill. She was diagnosed with multiple sclerosis, which is a disease of the central nervous system, when I was fifteen. Although most people with multiple sclerosis experience periods of remission - when their illness stopps progessing for a while, or even improves - Mum was unlucky; from the time of her diagnosis onwards she seemed to become slowly but steadily worse. I think most people believe, deep down, that their mothers are indestructible; it was a terrible shock to hear that she had an incurable illness, but even then, I did not fully realise what the diagnosis might mean.
The worst thing that happened during my teenage years was my mother becoming ill. She was diagnosed with multiple sclerosis, which is a disease of the central nervous system, when I was fifteen. Although most people with multiple sclerosis experience periods of remission - when their illness stopps progessing for a while, or even improves - Mum was unlucky; from the time of her diagnosis onwards she seemed to become slowly but steadily worse. I think most people believe, deep down, that their mothers are indestructible; it was a terrible shock to hear that she had an incurable illness, but even then, I did not fully realise what the diagnosis might mean.
I left school in 1983 and went to study at the University of Exeter, on the south coast of England. I studied French, which was a mistake; I had succumbed to parental pressure to study 'useful' modern languages as opposed to 'but-where-will-it-lead?' English and really should have stood my ground. On the plus side, studying French meant that I had a year living in Paris as part of my course.
I left school in 1983 and went to study at the University of Exeter, on the south coast of England. I studied French, which was a mistake; I had succumbed to parental pressure to study 'useful' modern languages as opposed to 'but-where-will-it-lead?' English and really should have stood my ground. On the plus side, studying French meant that I had a year living in Paris as part of my course.
After leaving university I worked in London; my longest job was with Amnesty International, the organisation that campaigns against human rights abuses all over the world. But in 1990, my then boyfriend and I decided to move up to Manchester togehter. It was after a weekend's flat-hunting, when I was travelling back to London on my own on a crowded train, that the idea for Harry Potter simply fell into my head.
After leaving university I worked in London; my longest job was with Amnesty International, the organisation that campaigns against human rights abuses all over the world. But in 1990, my then boyfriend and I decided to move up to Manchester togehter. It was after a weekend's flat-hunting, when I was travelling back to London on my own on a crowded train, that the idea for Harry Potter simply fell into my head.
I had been writing almost continuously since the age of six but I had never been so excited about an idea before. To my immense frustration, I didn't have a functioning pen with me, and I was too shy to ask anybody if I could borrow one. I think, now, that this was probably a good thing, because I simply sat and thought, for four (delayed train) hours, and all the details bubbled up in my brain, and this scrawny, black-haired, bespectacled boy who didn't know he was a wizard became more and more real to me. I think that perhaps if I had had to slow down the ideas so that I could capture them on paper I might have stifled some of them (although sometimes I do wonder, idly, how much of what I imagined on that journey I had forgotten by the time I actually got my hands on a pen).
I had been writing almost continuously since the age of six but I had never been so excited about an idea before. To my immense frustration, I didn't have a functioning pen with me, and I was too shy to ask anybody if I could borrow one. I think, now, that this was probably a good thing, because I simply sat and thought, for four (delayed train) hours, and all the details bubbled up in my brain, and this scrawny, black-haired, bespectacled boy who didn't know he was a wizard became more and more real to me. I think that perhaps if I had had to slow down the ideas so that I could capture them on paper I might have stifled some of them (although sometimes I do wonder, idly, how much of what I imagined on that journey I had forgotten by the time I actually got my hands on a pen).
I began to write 'Philosopher's Stone' that very evening, although those first few pages bear no resemblance at all to anything in the finished book. I moved up to Manchester, taking the swelling manuscript with me, which was now growing in all sorts of strange directions, and including ideas for the rest of Harry's career at Hogwarts, not just his first year. Then, on December 30th 1990, something happened that changed both my world and Harry's forever: my mother died.
I began to write 'Philosopher's Stone' that very evening, although those first few pages bear no resemblance at all to anything in the finished book. I moved up to Manchester, taking the swelling manuscript with me, which was now growing in all sorts of strange directions, and including ideas for the rest of Harry's career at Hogwarts, not just his first year. Then, on December 30th 1990, something happened that changed both my world and Harry's forever: my mother died.
It was a terrible time. My father, Di and I were devastated; she was only forty five years old and we had never imagined - probably because we could not bear to contemplate the idea - that she could die so young. I remember feeling as though there was a paving slab pressing down upon my chest, a literal pain in my heart.
It was a terrible time. My father, Di and I were devastated; she was only forty five years old and we had never imagined - probably because we could not bear to contemplate the idea - that she could die so young. I remember feeling as though there was a paving slab pressing down upon my chest, a literal pain in my heart.
Nine months later, desperate to get away for a while, I left for Portugal, where I had got a job teaching English in a language institute. I took with me the still-growing manuscript of Harry Potter, hopeful that my new working hours (I taught in the afternoon and evening) would lend themselves to pressing on with my novel, which had changed a lot since my mother had died. Now, Harry's feelings about his dead parents had become much deeper, much more real. In my first weeks in Portugal I wrote my favourite chapter in Philosopher's Stone, The Mirror of Erised.
Nine months later, desperate to get away for a while, I left for Portugal, where I had got a job teaching English in a language institute. I took with me the still-growing manuscript of Harry Potter, hopeful that my new working hours (I taught in the afternoon and evening) would lend themselves to pressing on with my novel, which had changed a lot since my mother had died. Now, Harry's feelings about his dead parents had become much deeper, much more real. In my first weeks in Portugal I wrote my favourite chapter in Philosopher's Stone, The Mirror of Erised.
I hoped that when I returned from Portugal I would have a finished book under my arm. In fact, I had something even better: my daughter. I had met and married a Portuguese man, and although the marriage did not work out, it had given me the best thing in my life. Jessica and I arrived in Edinburgh, where my sister Di was living, just in time for Christmas 1994.
I hoped that when I returned from Portugal I would have a finished book under my arm. In fact, I had something even better: my daughter. I had met and married a Portuguese man, and although the marriage did not work out, it had given me the best thing in my life. Jessica and I arrived in Edinburgh, where my sister Di was living, just in time for Christmas 1994.
I intended to start teaching again and knew that unless I finished the book very soon, I might never finish it; I knew that full-time teaching, with all the marking and lesson planning, let alone with a small daughter to care for single-handedly, would leave me with absolutely no spare time at all. And so I set to work in a kind of frenzy, determined to finish the book and at least try and get it published. Whenever Jessica fell asleep in her pushchair I would dash to the nearest cafe and write like mad. I wrote nearly every evening. Then I had to type the whole thing out myself. Sometimes I actually hated the book, even while I loved it.
I intended to start teaching again and knew that unless I finished the book very soon, I might never finish it; I knew that full-time teaching, with all the marking and lesson planning, let alone with a small daughter to care for single-handedly, would leave me with absolutely no spare time at all. And so I set to work in a kind of frenzy, determined to finish the book and at least try and get it published. Whenever Jessica fell asleep in her pushchair I would dash to the nearest cafe and write like mad. I wrote nearly every evening. Then I had to type the whole thing out myself. Sometimes I actually hated the book, even while I loved it.
Finally it was done. I covered the first three chapters in a nice plastic folder and set them off to an agent, who returned them so fast they must have been sent back the same day they arrived. But the second agent I tried wrote back and asked to see the rest of the manuscript. It was far and away the best letter I had ever received in my life, and it was only two sentences long.
Finally it was done. I covered the first three chapters in a nice plastic folder and set them off to an agent, who returned them so fast they must have been sent back the same day they arrived. But the second agent I tried wrote back and asked to see the rest of the manuscript. It was far and away the best letter I had ever received in my life, and it was only two sentences long.
It took a year for my new agent, Christopher, to find a publisher. Lots of them turned it down. Then, finally, in August 1996, Christopher telephoned me and told me that Bloomsbury had 'made an offer.' I could not quite believe my ears. 'You mean it's going to be published?' I asked, rather stupidly. 'It's definitely going to be published?' After I had hung up, I screamed and jumped into the air; Jessica, who was sitting in her high-chair enjoying tea, looked thoroughly scared.
It took a year for my new agent, Christopher, to find a publisher. Lots of them turned it down. Then, finally, in August 1996, Christopher telephoned me and told me that Bloomsbury had 'made an offer.' I could not quite believe my ears. 'You mean it's going to be published?' I asked, rather stupidly. 'It's definitely going to be published?' After I had hung up, I screamed and jumped into the air; Jessica, who was sitting in her high-chair enjoying tea, looked thoroughly scared.
And you probably know what happened next.
And you probably know what happened next.
Thanks to

 سایر القاب و اسامی:
لرد ولدمورت، لرد سیاه، كسی كه نباید اسمش را برد، كسی كه او را می شناسی



- سالهای اولیه:
جادوگر سیاه مشهور به ''لرد ولدمورت'' در سال 1927 در ''لیتل هنگلتون'' متولد شد. مادر او كه یك ساحره و به گفته خود او از نوادگان ''سلزار اسلیترین'' بود، عاشق ''تام ریدل'' شده بود, یك انسان مشنگ.
تام ریدل در یك عمارت بزرگ و باشكوه زندگی می كرد كه بر تپه ای كوچك مشرف بر دهكده هنگلتون قرار داشت. خانه آنها از بزرگترین و باشكوهترین ساختمان های اطراف بود.
وقتی مادر ولدمورت به شوهرش گفت كه یك ساحره است, همسرش او را ترك كرد و به خانه پدری اش بازگشت.
لرد ولدمورت ماجرا را اینطور تعریف می كند كه پدرش علاقه ای به جادو نداشت.
مادر ولدمورت, درست هنگامی كه تولدش را به او هدیه كرد, از دنیا رفت. او فقط آنقدر زنده بود كه نام فرزندش را ''تام مارولو ریدل'' بگذارد، بعد از پدرش ''تام'' و پدر بزرگش ''مارولو''.
لرد ولدمورت, در دوران كودكی اش در یك پرورشگاه و در میان مشنگ ها بزرگ شد.

- در هاگوارتز 1938 - 1945:
تام ریدل تحصیلات خود را در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز در سال 1938 آغاز كرد و به گروه اسلیترین ملحق شد. اما او مجبور بود كه هر سال برای تعطیلات به همان یتیم خانه مشنگی باز گردد. او این دوران را بدترین دوران زندگی اش می نامید.
او خودش را این گونه توصیف می كرد: ''فقیر اما زیرك, محروم از داشتن پدر و مادر اما بسیار شجاع, ارشد مدرسه, دانش آموز الگو و نمونه...''
اما یكی از اساتید بود كه به نظر نمی آمد مانند سایرین او را دوست داشته باشد. آن فرد كسی نبود جز ''آلبوس دامبلدور''.
تام در دوران حضورش در مدرسه متوجه شد كه ''تالار اسرار'' توسط جد او سلزار اسلیترین, در قسمتی از مدرسه ساخته شده است. اسلیترین تالار را در اعماق قلعه هاگوارتز ساخته و آن را از دید سایر موسسان مدرسه مخفی نگه داشته بود. او تالار اسرار را چنان طلسم كرده بود كه تنها خودش و وارثانش بتوانند در آن را بگشایند و مدرسه او را از وجود تمام كسانی كه شایسته تحصیل جادو نبودند، پاك كنند.
در طی این دوران تام در جمع دوستان صمیمی اش, اسم جدیدی برای خود انتخاب كرد. از آنجا كه او نام پدرش را داشت و آن را زشت و اهانت آمیز می دانست, حروف اسمش ''تام مارولو ریدل'' را جابجا كرد و اسم تازه ای به وجود آورد: ''من لرد ولدمورت هستم''. این نامی بود كه او عقیده داشت ''روزی خواهد رسید كه تمام جادوگران در سرتاسر دنیا از به زبان آوردن آن هراس خواهند داشت!'' درست زمانی كه او ''بزرگترین جادوگر تمام دنیا'' شود.
5 سال طول كشید تا تام همه چیز را در مورد تالار اسرار بداند و ورودی اش را پیدا كند و هیولایی را كه نگهبان آن بود, تحت كنترل خود در آورد. آن هیولا یك ''باسیلیسك'' بود و تام می توانست كه او را كنترل كند زیرا او هم مانند سلزار اسلیترین یك ''مار زبان'' بود.
تام, اژدها را آزاد كرد و به درون مدرسه فرستاد. در نتیجه این اقدام, عده ای از دانش آموزان مجروح شدند و نهایتا یك نفر كشته شد. یك دانش آموز دختر به نام ''میرتل'', مرده در حمام دخترها پیدا شد.
در 13 ژانویه 1943 تام تلاش كرد تا یكی از دانش آموزان به نام ''روبیوس هاگرید'' را دچار دردسر كند. او مدیر مدرسه ''آرماندو دیپت'' را هنرمندانه فریب داد و هاگرید و عنكبوت بزرگش را مسئول حملات اخیر در هاگوارتز معرفی كرد و بدین وسیله احتمال هرگونه شكی را به خود برطرف نمود.
تام به خاطر خدمات ویژه اش به هاگوارتز جایزه ای دریافت كرد. در حالی كه همه در هاگوارتز به او به چشم یك دانش آموز فوق العاده و منضبط نگاه می كردند, تام متوجه شد كه دامبلدور همچنان به نظارت ریزبینانه و آزاردهنده خود نسبت به او ادامه می دهد, بنابر این عقلانی نبود كه تا در مدرسه است, بار دیگر در تالار اسرار را بگشاید.
او آثاری را از خودش در صفحاتی از یادداشت های روزانه به جای گذاشت به این امید كه روزی بتواند افراد دیگری را به دنبال خویش بكشاند و كار شرافتمندانه نیمه تمام سلزار اسلیترین را به نتیجه برساند.

- اتفاقات لیتل هنگلتون 1944 - 1945:
در خلال تابستان 1944, لرد ولدمورت انتقامی را كه مدتها پیش با خود عهد كرده بود از پدر مشنگ منفورش گرفت. باغبان خانه آنها بعدها به پلیس گفت كه در روز مرگ ریدل ها یك غریبه را دیده است. یك پسر بچه نوجوان, با موهایی تیره و رنگ پریده. صبح روز بعد از آن خدمتكار خانه, پدر او و پدر و مادر پیرش را مرده در سالن پذیرایی پیدا كرد, در حالی كه هنوز مشغول صرف شام بودند. بدن آنها مانند یخ سرد شده بود و در چهره هریك آثار ترس و وحشت به خوبی دیده می شد, اما روی بدن هیچكدامشان هیچ اثری از جراحت فیزیكی پیدا نشد. ریدل ها در حیاط كلیسا دفن شدند. تام به هاگوارتز بازگشت تا سال هفتم تحصیلش را در سپتامبر آغاز كند. او ارشد اسلیترین بود و مدال دیگری نیز به خاطر لیاقتش در جادوگری دریافت كرد. دامبلدور بعدها در مورد او گفت: ''زیرك. البته او بدون شك زیركترین دانش آموزی بود كه هاگوارتز به خود دیده است!''

- شكل گیری و تكامل شخصیت 1945 - 1970:
تام تحصیلاتش را در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز در سال 1945 به پایان رساند و پس از آن مدرسه را ترك كرد و برای مدتی طولانی ناپدید شد. در طی این مدت او سفرهای دور و درازی كرد و عمیقا به سوی جادوی سیاه كشیده شد. او در سفرهای خود با عده زیادی از سیاه ترین ساحره ها و جادوگران آشنا شد و در راه رسیدن به ''قدرت'' و ''فنا ناپذیری'' خطرات بسیار و مراحل جادویی عجیب و سحرآمیزی را پشت سر گذاشت. به طوری كه هنگامی كه بازگشت و آشكارا خود را لرد ولدمورت نامید, تنها عده كمی می توانستند باور كنند كه كسی امروز در برابرشان ایستاده و سر تا پا به قدرتهای جادوی سیاه آغشته است, همان بچه زیرك و شیك پوشی است كه در هاگوارتز رشد كرده بود!

- قیام بزرگ لرد سیاه 1970 - 1981:
در آغاز دهه 1970 لرد ولدمورت شروع به جمع آوری پیروانی برای خود كرد. بسیاری از زنان و مردان جادوگری كه به او پیوستند شیفته اقتدار و قدرت مثال زدنی او شده بودند و وسوسه دستیابی به قدرتی این چنین در وجودشان شعله ور شده بود. عده زیادی نیز از ترس خشم و قدرت او, به صف خادمینش پیوستند, قدرتی كه او در طی سالهای طولانی ناپدید شدنش به دست آورده بود.
پیروان لرد ولدمورت خود را ''مرگ خوار'' می نامیدند و او آنان را خانواده واقعی خود می دانست.
مرگ خواران آزادانه از سه افسون نابخشودنی در برابر تمامی مخالفان خود استفاده می كردند, چرا كه پس از مدتی كوتاه آنها نیاز به افسون هایی قدرتمند داشتند تا به آنها اجازه دهد كه مرتكب قتل و جنایت شوند. روح خونخوار پیروان لرد ولدمورت لحظه به لظحه بیش از پیش تشنه خونریزی می شد و قتل عام های دسته جمعی مشنگ ها بوسیله آنها غالبا به قصد شادی و تفریح صورت می گرفت. كینه لرد ولدمورت از مشنگ ها كه از دوران كودكی اش در درونش شعله ور شده بود, هر قید و بندی را از پای پیروانش می گشود و به آنها اجازه هرگونه جنایتی را می داد.
گروه مرگ خواران یك علامت ویژه داشتند: ''نشان سیاه'' و آن تصویری بود از یك جمجمه كه ماری مانند زبان از دهان آن بیرون آمده بود. نشان سیاه ابتكار لرد ولدمورت برای ایجاد وحدت بیشتر در بین پیروانش بود و آنان وقتی كه كسی را به قتل می رساندند آن علامت را كه مملو بود از ستاره های زمردین درخشنده در غباری از دودی سبز رنگ, به هوا می فرستادند. دیدن این علامت موجب وحشت بسیار زیادی می شد.
لرد ولدمورت از دشمنی و كینه موجود بین جادوگران و مشنگ ها استفاده می كرد و بیش از پیش آنان را در راه ارضای افكار انتقام جویانه شان هدایت می نمود. بسیاری از جادوگران بزرگی كه به او پیوسته بودند مسئول كشتارهای دسته جمعی مشنگ ها قلمداد می شدند.
در آن دوران, انسان ها در فضایی آكنده از ترس و اضطراب, در اخباری از مرگ, شكنجه و ناپدید شدن های ناگهانی غرق شده بودند.
در این شرایط ''بارتیموس كراوچ'' رئیس اداره اجرای قوانین جادویی به كارآگاه ها اجازه داد كه در برابر مظنونین این جنایت ها از افسون های نابخشودنی استفاده كنند و دستور داد كه بیش از آنكه مظنونین را دستگیر كنند, آنان را به قتل برسانند. در پیامد این حادثه, بسیاری از مظنونین به همكاری با لرد سیاه بدون محاكمه دستگیر و یا كشته شدند.
در خلال این شرایط تنها جای امن مدرسه هاگوارتز بود. استواری جادویی بی نظیر هاگوارتز كه بوسیله افسون های باستانی بسیاری حفاظت می شد به علاوه حضور دامبلدور باعث می شد كه در آن شرایط پیچیده لرد ولدمورت از این محل صرف نظر كند. لرد ولدمورت, دامبلدور را قهرمان مشنگ ها می دانست. او بهتر از هر كسی دامبلدور را می شناخت و به خوبی می دانست كه تحت هر شرایطی تا آخرین رمق در برابرش مقاومت خواهد كرد. مواجهه مستقیم با دامبلدور در آن شرایط به سود لرد ولدمورت و پیروانش نبود.
لرد ولدمورت از هر جادوگر زنده دیگری قدرتمندتر به نظر می رسید. در واقع او به هدف دیرینه اش رسیده بود. بسیاری از جوامع جادوگری از بردن نام او منع شده بودند. بسیاری از مردم از شدت وحشت حتی تاب شنیدن نام او را نیز نداشتند. شنیدن نام ''لرد ولدمورت'' وحشت, سیاهی و مرگ را برای جادوگران تداعی می كرد و تمامی آرامش و امنیت زندگی آنان را نابود می ساخت.آنها به همین جهت تنها با القابی مثل ''كسی - كه - نباید - اسمش - را - برد'' و همچنین ''كسی - كه - او - را - می شناسی'' از او یاد می كردند. این همان چیزی بود كه لرد ولدمورت سال ها پیش از این آنرا در آینده خود دیده بود.
هنگامی كه او در 31 اكتبر 1981 به خانه ''جیمز'' و ''لیلی'' و ''هری پاتر'' رفت, یازده سال از نخستین روزی كه به جمع آوری قدرت پرداخته بود می گذشت.
او جیمز را كشت و لیلی پاتر در حال تلاش برای محافظت از پسرش توسط او كشته شد.
چه كسی نامزد بعدی برای قربانی شدن بود؟
اما وقتی كه لرد ولدمورت - قویترین جادوگر تاریكی دوران - كه بسیاری از ساحره ها و جادوگران قدرتمند را به آسانی كشته بود, در برابر هری پاتر قرار گرفت, برای لحظه ای آنچه را كه می بایست فراموش كرد. افسونی كه او به سمت آن كودك فرستاد بوسیله افسون محافظی كه مرگ لیلی آن را به وجود آورده بود, منعكس شد و به خود او برخورد كرد. افسونی كه هر جادوگری را تا آن روز كشته بود گرچه برای اولین بار ناكام شد و نتوانست لرد ولدمورت را بكشد اما بدنش را از او گرفت و لرد ولدمورت در حالی كه هرگز تصور چنین روزی را نمی كرد, در پیشاروی سرنوشتی مبهم و دور از انتظار قرار گرفت.

- سالهای غیبت 1981 - 1994:
لرد ولدمورت می دانست كه بیش از هركسی دیگری به جستجوی فناناپذیری رفته است. گرچه او بخش عظیمی از قدرتش را به خاطر نبود جسمش از دست داده بود اما دریافت كه قسمتی از اقدامات او در راه فناناپذیری موثر واقع شده است. او به راستی مرگ را شكست داده بود, چیزی كه تا آن روز هرگز كسی موفق به دستیابی به آن نشده بود. او در برابر افسون مرگباری كه توسط خودش, قویترین جادوگر دوران فرستاده شده بود, مقاومت كرده و كشته نشده بود, و این برای او و جادوی سیاه دستاوردی بسیار بزرگ محسوب می شد. اگرچه او در این راه بدنش را از دست داده بود و به همین دلیل قدرت انجام هیچ كاری را نداشت چرا كه هر افسونی كه می توانست به او كمك كند, محتاج استفاده از چوب جادو بود. او در جنگلی دور افتاده, دور از تمامی انسان ها و همچنین كاراگاه هایی كه می دانست هنوز در تعقیبش هستند, مخفی شد. برای استفاده از قدرتی كه هنوز برایش قابل استفاده بود یعنی توانایی تصرف جسم دیگران, او نخست در حیواناتی مانند مارها كه مطابق میلش بودند, ساكن شد.
او صبر می كرد, بدون خستگی. با پشتكار مثال زدنی اش انتظار می كشید و در حالی كه لحظه به لحظه خودش را وادار به زندگی كردن می نمود, امیدوار بود كه مرگ خواران وفادارش او را پیدا كنند و بوسیله جادو او را بازگردانند. اما آن دسته از افرادی كه توسط كارآگاه ها كشته و یا در ''آزكابان'' زندانی نشده بودند, هرگونه همكاری با او را كتمان می كردند. آنها به راستی كسانی نبودند كه لرد ولدمورت از آنها انتظار وفاداری داشته باشد. بسیاری از پیروانش ادعا كردند كه بر خلاف میل باطنی شان مجبور به انجام قتل و شكنجه شده بودند. دوران پیروزی های باشكوه لرد ولدمورت, در نبود او آهسته آهسته به پایان می رسید.

- دومین ناكامی 1991 - 1992:
در سال 1991, پروفسور ''كوییرل'' در جنگلی كه لرد ولدمورت 10 سال در آن مخفی شده بود, به گشت و گذار پرداخت. او به راحتی در برابر نیروی لرد ولدمورت تسلیم شد. او جوان, احمق و ساده لوح بود. لرد ولدمورت بعدها چنین اظهار نظر كرد: ''همیشه افراد مشتاقی بوده اند كه به من اجازه ورود به قلب ها و ذهنهایشان را می داده اند.''
لرد ولدمورت, كوییرل را مجبور كرد كه او را به خانه برگداند. او در اندیشه نقشه ای بود تا با استفاده از سنگ جادوی ''نیكولاس فلامل'' برای خودش بدنی جدید خلق كند تا بتواند اكسیر حیات را بسازد.
در روز 31 جولای, كوییرل با كمك لرد ولدمورت توانست جن هایی را كه از بانك ''گرینگوتز'' در كوچه ''دیاگون'' محافظت می كردند فریب دهد و داخل بانك شود و در صندوق را بگشاید, اما دید كه صندوق 713 محل قبلی سنگ جادو خالی است. صندوق همان روز به دستور دامبلدور توسط هاگرید خالی شده بود و او سنگ را به هاگوارتز منتقل كرده بود.
در این زمان, لرد ولدمورت وجود سنگ را برای بدست آوردن بدنش ضروری می دید و در حالی كه در بدن كوییرل شریك شده بود, سعی كرد تا با استفاده از او سنگ را از محل مخفی امن و طلسم شده اش در مدرسه هاگوارتز به چنگ بیاورد. در این روزها كوییرل, ''تك شاخ'' ها را در جنگل ممنوعه می كشت و برای نیرو بخشیدن به اربابش خون آنها را می خورد. یك شب آنها در جنگل با هری پاتر مواجه شدند كه رد یك تك شاخ زخمی را دنبال كرده بود. اما در شبی كه قرار بود هری پاتر به دست لرد ولدمورت كشته شود, ''فایرنز'' یك نیمه اسب-انسان كه از آینده آگاه بود و می دانست كه آن شب هری توسط لرد ولدمورت كشته می شود, از راه رسید و كوییرل جنگل را ترك نمود.
لرد ولدمورت توسط كوییرل هاگرید را فریب داد تا راز عبور از سگ سه سر درنده ای را كه از سنگ محافظت می كرد, فاش كند. همچنین آنها تا رسیده به آینه ''نفاق انگیز'' با سه طلسم دیگر نیز روبرو شدند كه عبور از آنها برای لرد ولدمورت كار بسیار ساده ای بود.
در آنجا كوییرل با هری پاتر مواجه شد. او به همراه ''رون'' و ''هرمیون'' از آنجا كه تصور می كرد پروفسور ''سوروس اسنیپ'' قصد دارد تا سنگ جادو را بدزدد, به دنبال آن آمده بود.
هری سنگ را از آینه بدست آورد. لرد ولدمورت می دانست كه سنگ در اختیار اوست و به كوییرل فرمان داد كه آن را از او بگیرد. اما عجیب این بود كه این بار نیز همین طلسم باستانی به یاری او آمد و از او در برابر قویترین جادوگران زمان محافظت كرد. این افسون موجب می شد كه تماس كوییرل با پوست هری موجب سوختن او شود. هری به حد كافی كوییرل را معطل كرد تا دامبلدور از راه برسد. لرد ولدمورت آنجا را ترك كرد و كوییرل را تنها گذاشت تا بمیرد. تلاش لرد ولدمورت یك بار دیگر بوسیله آن افسون باستانی ناكام مانده بود.

- دومین تبعید 1992 - 1994:
لرد ولدمورت به جنگل خود در آلبانی بازگشت در حالی كه در آن زمان با تاریكترین دوران زندگی اش مواجه بود. او ضعیف تر از هر زمانی در طول دوران زندگی اش بود و می دانست كه دور از دسترس است كه انتظار جادوگر دیگری را بكشد تا بتواند او را تسخیر كند. همچنین او از اینكه گروهش به دنبال او بیایند و او را پیدا كنند كاملا ناامید شده بود.
اما در این دوران كه تمامی امیدهای لرد ولدمورت كم كم رنگ می باختند, یادداشت هایی كه او خاطرات 16 سالگی خود را در آنها به جای گذاشته بود, در مالكیت ''لوسیوس مالفوی'' بود, یكی از فرماندهان ارشد او.
در آگوست 1992, خاطرات و یادداشت های او در قالب یك كتاب توسط لوسیوس مالفوی در اختیار ''جینی ویزلی'' جوان قرار گرفت.
جینی, قلبش را به روی آن نوشته ها و از آنجا به روی تام مارولو ریدل - نامی كه برای آنها آشنا نبود - گشود و لذا لرد ولدمورت روز به روز قوی تر شد. قدرت گرفتن او به دلیل عمیق ترین ترس ها و تاریك ترین اسرار دختر جوان بود كه لرد ولدمورت از آنها تغذیه می كرد. خیلی زود او از جینی قویتر شد به طوری كه توانست از او برای گشودن تالار اسرار استفاده كند. دخترك مانند واسطه او در هاگوارتز عمل می كرد و مانند این بود كه نواده اسلیترین بار دیگر به هاگوارتز بازگشته است. از طریق آن دختر, تام, هری پاتر را شناخت و به راز مقاومتش در برابر لرد ولدمورت پی برد, كسی كه ''حال, گذشته و آینده او بود!''. درست مانند این بود كه لرد ولدمورت به دوران جوانی اش بازگشته است, زمانی كه هنوز تام نام داشت. هنگامی كه جینی دچار وحشت شد و تلاش كرد تا دفترچه خاطرات را از خود دور كند, تام از اینكه توانسته بود هری را به تالار اسرار بكشاند, بسیار مشعوف بود. تام می توانست خود را به تالار اسرار برساند زیرا در آن زمان او آنقدر قدرتمند بود كه یادداشت هایش را رها كند. او با طعمه قرار دادن جینی, هری پاتر را به تالار كشاند. او می خواست از هری پاتر بیشتر و بداند و راز زنده ماندنش در برابر افسون لرد ولدمورت را كشف كند. او می خواست بداند كه چطور یك كودك تنها با یك نشان زخم, در برابر افسون مرگبار قویترین جادوگر دوران زنده مانده است, در حالی كه او تمام قدرتش را از دست داده بود. و دانستن اینها مستلزم استفاده از جینی و ملاقات با هری بود.
تام هرچه بیشتر هری را می شناخت از شباهت های او با خودش بیشتر شگفت زده می شد. او اعتراف كرد كه فداكاری لیلی پاتر یك ضد افسون قوی بوده است و در نهایت نتیجه گرفت كه خوش شانسی تنها دلیل زنده ماندن هری در برابر حمله او بود, و نه هیچ چیز دیگر. لرد ولدمورت تصمیم گرفت كه قدرتهایش را در برابر او سازماندهی كند.
با كمك ''فوكس'', كلاه گروه بندی و شمشیر ''گودریگ گریفیندور'' هری, اژدها را كشت اما بوسیله نیش ماری كه بازویش را شكافته بود, زخمی شد.
تام از دیدن اینكه فوكس بوسیله اشك چشمانش, با بهبود دادن جراحت های حاصل از نیش مار, هری را نجات داد, متعجب شد. هری سعی كرد تا با فرو بردن نیش مار در دفترچه خاطرات لرد ولدمورت او را شكست دهد. نیش زهر آلود تمام یادداشت های تام مارولو ریدل را سوزاند و با صدای فریادی دلخراش تمام خاطرات او از بین رفت و به هیچ چیز تبدیل شد. هری پاتر - پسر لاغری كه فاقد هرگونه استعداد جادویی ویژه بود - یك بار دیگر لرد ولدمورت را در راه رسیدن به اهدافش ناكام گذاشته بود.

- خادم وفادار لرد ولدمورت باز می گردد:
در تابستان 1994, خادم لرد ولدمورت ''پیتر پتیگرو'' در حالی كه به دنبال محلی برای اختفاء می گشت, شایعه ای را كه در آلبانی پیچیده بود دنبال كرد تا لرد ولدمورت را پیدا كند, اما هنگامی كه او را یافت, تنها نبود.
پیتر در یك مسافرخانه توقف كرده بود و در آنجا با ''برتا جوركینس'' یك ساحره از وزارتخانه برخورد كرده بود. این اتفاق می توانست برای پیتر و همینطور برای لرد ولدمورت یك حادثه تاسف بار باشد اما بیش از آن برای برتا تاسف بار بود. پیتر قادر بود كه او را به كنترل خود در آورد و او را نزد لرد ولدمورت ببرد.
لرد ولدمورت با استفاده از ''افسون حافظه'' اطلاعات بسیاری را از برتا بدست آورد و همچنین دریافت كه مسابقات ''سه جادوگر'' آن سال در هاگوارتز برگزار خواهد شد, و مهمتر اینكه فهمید ''بارتیموس كراوچ'' پسر, یكی از وفادارتین خادمینش توسط پدرش از آزكابان نجات یافته و در خانه تحت ''افسون فرمان'' پدر و با یك شنل نامرئی پنهان شده است.
اگرچه پیتر جادوگر فقیری بود اما حالا با اسم كوچكش ''دم باریك'' مشهور گشته بود. او قادر بود دستورات لرد ولدمورت را اجرا كند و با استفاده از معجونی از خون تك شاخ و زهر افعی, او را در دستیابی به یك بدن ضعیف مقدماتی یاری نماید. این كار باعث شد لرد ولدمورت یك جسم تقریبا انسانی داشته باشد و بتواند قدرتهای از جمله سفر كردن و در دست گرفتن چوب جادو را بدست آورد. او در حال تنظیم نقشه ای بود كه با استفاده از قسمتی از قدرت خود در جادوی سیاه, كه از گذشته اش به یادگار مانده بود, بدنش را دوباره بدست آورد.

- بازگشت لرد ولدمورت:
لرد ولدمورت, دم باریك را كه فردی بی استعداد بود, مجبور كرد كه او را به خانه پدرش ببرد. در آنجا لرد ولدمورت با ''فرانك برایس'' باغبان پیر خانه مواجه شد و او را به قتل رساند. بعد از آن, لرد ولدمورت به كمك دم باریك به خانه كراوچ ها رفتند, جایی كه می دانست خادم وفادارش در آنجا مخفی شده است. دم باریك و بارتی پسر, ''الستور مودی'' (چشم باباقوری) را كه قبلا یك كارآگاه بود تسخیر كردند. آنها می دانستند كه او قصد دارد تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه را در هاگوارتز بر عهده بگیرد. آن دو مودی را تحت افسون فرمان نگه داشتند تا به این طریق بارتی بتواند با استفاده از ''معجون مركب پیچیده'' خطر بزرگی را به جان بپذیرد و به عنوان جاسوس لرد ولدمورت در هاگوارتز عمل كند.
اقدام بزرگ لرد ولدمورت همه حتی دامبلدور را فریفت و بارتی توانست خود را در هاگوارتز مطرح نماید و طبق نقشه از پیش تعیین شده, هری را در تورنومنت ''سه جادوگر'' شركت دهد. او همچنین تلاش بسیاری كرد تا به هری در پیروزی در این تورنومنت كمك كند.
در نهایت او توانست هری را به همراه ''سدریك دیگوری'' در حیاط كلیسای لیتل هنگلتون در اختیار لرد ولدمورت كه در حال استفاده از بخش های اصلی جادوی سیاهش بود, قرار دهد.
یك معجون كه به استخوان پدرش, گوشت یك خادم و خون یك دشمن نیاز داشت, لرد ولدمورت را قادر ساخت كه قویتر گردد. او می توانست از خون هر كدام از دشمنانش استفاده كند, اما لرد ولدمورت, هری را می خواست, كسی كه 13 سال قبل تمام قدرت او را غارت كرده بود, چرا كه عقیده داشت كه پس از استفاده از خون هری ''مصونیتی كه مادرش بوسیله آن یك بار جانش را نجات داده است در رگهای من نیز جاری خواهد شد!''
با بازگشت لرد ولدمورت, اعضای گروهش را كه هنوز تحت نشان سیاه متحد بودند, فرا خواند. او آنها را به خاطر اینكه در طول سیزده سال به یاریش نیامده بودند, به شدت توبیخ كرد. لرد ولدمورت به آنها گفت: ''من نمی بخشم. پیش از آنكه شما را ببخشم, تاوان این سیزده سال را می خواهم!''
سپس چوب هری را به او بازگرداند و او را به یك دوئل جادویی دعوت كرد. هیچ شكی نبود كه كدامیك از آنها قویتر است و در این پیكار پیروز می شود. اما این بار نیز اتفاقی عجیب روی داد و توانست هری را از مرگی حتمی نجات دهد. وقتی چوبهایی كه در واقع برادر یكدیگر بودند و هردو شامل پر ققنوس, مجبور شدند تا با هم بجنگند, اتفاق نادری روی داد. یك ضد افسون موجب شد كه سایه های سدریك, فرانك برایس, برتا جوركینس و نهایتا لیلی و جیمز پاتر از چوب لرد ولدمورت خارج شوند.
سایه ها لرد ولدمورت را محاصره كردند و با صدایی نجوا گونه به حمایت از هری پرداختند. در حالی كه لرد ولدمورت بوسیله سایه های قربانیانش محاصره شده بود, هری رشته طلایی بین دو چوب را گسست و پا به فرار گذاشت و در حالی كه مرگ خواران در تعقیب او ناكام ماندند, هری موفق شد با استفاده از كاپ سه جادوگر كه رمزتاز بود, به همراه بدن سدریك دیگوری به هاگوارتز باز گردد و بار دیگر از افسون مرگبار لرد ولدمورت بگریزد.
اگرچه لرد ولدمورت به مهمترین هدفش یعنی بدست آوردن جسم حقیقی و شكلگیری دوباره گروه مرگ خواران دست یافته بود, اما هری پاتر توانسته بود بار دیگر از برابر شعله های آتش خشم او بگریزد.

واقعا شانس بسیار فوق العاده ای را در آن دوران از دست دادم.ولی دیگر به هیچ وجه به آن فکر نمی کنم.هم اکنون فقط به هری پاتر فکر می کنم و بس.پدر دانیل آلن رادکلیف کارگزار ادبی و مادرش کارسیاکر شام بازیگردان است.

دن خاطره روزی را که فهمید در نقش هری پاتر برگزیده شده است هیچگاه از یاد نمی برد.

او پس از موفقیت در تعداد زیادی نقش محوری توانست سومین سال تحصیل هری پاتر را در هاگوارتز را نیز در این نقش بازی کند.رادکلیف پس از پذیرفته شدن در نقش هری پاتر برای اولین بار گفت:{شهرت فوق العاده است}دقیقا شبیه به همان حرفی که پروفسور گیلدروی لاکهارت در سال دوم زد.اما حالا پس از اتمام بازی در فیلم سوم نظر او عوض شده است.{نمی خواهم که دیگر مشهور شوم.من پباده روی را بدون محافظ و البته هجوم طرفدارانم دوست دارم}.

او فیلم های نسبتا خوبی را در کارنامه خود دارد از جمله:

دیوید کاپر فیلد ۱۹۹۹(سریال)

خیاط پاناما ۲۰۰۱

هری پاتر و سنگ جادو ۲۰۰۱

هری پاتر و تالار اسرار ۲۰۰۲

هری پاتر و زندانی آزکابان ۲۰۰۴

او در مقایسه با دو قسمت قبلی ۳ سال بزرگتر شده است.در کمپ فیلمبرداری و وقت های آزادش با کمک یک معلم خصوصی عقب افتادگی های درسی اش را جبران می کند.

دانیل در سومین سال بازیگریش در نقش هری پاتر با کارگردانی به نام آلفونسو کائرون{کوآرن}سر و کار دارد.او آنقدر ریز مطالب توجه می کند که موجب حیرت و شگفتی همگان می شود.

دانیل در این باره می گوید:واقعا روش کار آلفونسو با دیگران متفاوت است.او در مورد هر مساله ای به ریزترین جزئیات توجه می کند.برای مثال:در صحنه ترک کردن خانه دورسلی ها در زندانی آزکابان آلفونسو خیلی تاکید داشت که حتما ۴۰۰ جغد در اطراف صحنه فیلم برداری قرار داده شود تا بتواند هرچه طبیعی تر صحنه را فیلمبرداری كند.او دو قسمت قبلی را با كارگردانی كریس كلمبوس به پایان رسانده است.(درعوض دو سال چیزهای زیادی از كریس كلمبوس یادگرفتیم.وحالا قسمت سوم را با كارگردانی كائرون به پایان بردیم.ما این شانس را پیدا كردیم كه با كارگردانان دیگر هم كار و هم تمرین كنیم.

در كتاب و البته فیلم هری پاتر و زندانی آزكابان شخصیت های جدیدی وارد داستان می شوند.بالطبع برای این نقشها بازیگرانی هم باید به مجموعه اضافه می شدند.پروفسور لوپین و زندانی فراری سیریوس بلك از این دسته اند.در این میان نظر دانیل در مورد این شخصیت ها جالب است.اومی گوید:هر دو شخصیت را دوست دارم.و البته بازی بازیگران آن نیز برای من الهام بخش بوده است.باورتان نمی شود وقتی در شیون آوارگان{كلبه ای كه در آن سیریوس و دوستانش در آن به انسان های جانور نما تبدیل می شدند.}بودیم.وداشتیم صحنه رسوایی دم باریك را فیلم برداری می كردیم ناگهان به خودم گفتم خدایا من در این فیلم با گری الدمن(سیریس بلك)هم بازی هستم.در مورد شخصیتها می توانم بگویم كه اگر می توانستم در نقش دیگری بازی كنم مطمئنا آن نقش سیریوس بلك بود.شخصا كاراكتر سیریوس بلك را خیلی دوست دارم.لوپین و بلك هردو از دوستان نزدیك پدر هری بوده اند.ولی رابطه سیریوس بلك و جیمز پاتر صمیمی تر بوده به همین خاطر خانواده پاتر او را به عنوان پدر خوانده هری انتخاب می كنند.

هری یا همان دانیل رادكلیف فیلم دیدن را بسیار دوست دارد.وحتی قبل از اینكه به دنیای جذاب بازیگری وارد شودهم عاشق دیدن فیلم بوده است.فیلم مورد علاقه او ۱۲مرد عصبانی است.ولی آیا بعد از پیدا كردن تجربه زیاد در بازیگری و نمایش فیلم های جدید نظر دن هنوز همان ۱۲ مرد عصبانی است؟:

بله هنوز هم نظرم ۱۲ مرد عصبانی است.با توجه به اینكه من تا بحال فیلم های زیادی بازی كرده ام و هم فیلم های بسیاری را دیده ام به فیلمهای دیگری هم علاقه دارم.مثلا:یكی از فیلمهای مورد علاقه من گمشده در غربت است.مرد عنكبوتی را نیز دوست دارم.راستش را بخواهید گاهی اوقات دوست دارم جای او باشم.

او در مورد صحنه مورد علاقه اش در فیلم می گوید:من از چند صحنه خیلی لذت بردم.یكی از آنها دست و پنجه نرم كردن با دیوانه سازها{دمنتورها} و دیگری بازی كویدیچ.



ریچارد هریس مرد و تمام طرفداران هری پاتر را اندوهگین کرد.مایکل گامبون جای او را در فیلم گرفت.نظر دانیل را در مورد این تغییر بدانیم:ریچارد هریس کاری کرد که هر کسی قادر به انجام آن نبود.او بازی فوق العاده خود در نقش پروفسور دامبلدور نشان داد که چطور یک بازیگر حرفه ای می تواند از پس یک نقش محوری بر بیاید.در حقیقت او کار را برای مایکل گامبون بسیار راحت کرد.اما باز هم باید به این نکته توجه کرد که گامبون هم بازیگر فوق العاده ایست.

دانیل در مورد تاثیرات بازیگریش در زندگی شخصی اش می گوید:من مدت زیادی را در سر صحنه با بازیگران بزرگی سپری می کنم.و باید اعتراف کنم که واقعا دارای دوستان بزرگی هستم.این برای هر کسی می تواند جالب باشد که مدت زمان زیادی را با افراد بزرگ سال و مشهوری سپری کند.رادکلیف در مورد تاثیرات شخصیت هری پاتر بر زندگی اش می گوید:

واقعا احساس می کنم که چقدر از لحاظ شخصیتی به هری نزدیک هستم.

اودر مورد ادامه بازیگری اش پس از سری فیلمهای هری پاتر می گوید:من خیلی دوست دارم که پس از بازی در فیلمهای هری پاتر کار جدیدی شبیه به این را آغاز کنم.اما پیش از هر چیز علاقه مندم که دوره حرفه ای کارگردانی را بگذرانم.آخر می دانید کار با آلفونسو کائرون باعث علاقه هر چه بیشتر من به کارگردانی شده است.

بای بای

 

|+| نوشته شده توسط Daniel Archer در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390  |
 
 
بالا